امروز هواي كوچه پر از تحريم است
وكلاغ همسايه
روي ديوار ماسيده!ََ
باد هم بهانه هاي تلخي دارد
مثل اينكه
خدا دست تو را هم خوانده!
حواست را جمع نكني
زندگي را بايد..........................................
ويكتور ۶ ارديبهشت
نوشته شده توسط ویکتور در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت
می خواهم برای دلم لباس عافیتی بدوزم
که یقه اش پر از محبت تو باشد
وجیب هایش تهی از تمام افیون های زنانه ی تاریخ
وتاروپودهایش با ناخنک هیچ ابلیسی نخ کش نشود .
تازه از سفر قطبها برگشته ام
دست هایم هنوز برفی ست
وناخن هایم
غرق در جنایت سرما!
خواستم
روزنه ی زخمی دلم را بلد باشی
وبه وخچه هایش عادت کنی
راستش را بخواهی
من هنوز برای انقلاب چشمهایت کالم
کالِ
کال...................
ویکتور:بهمن ۸۶
نوشته شده توسط ویکتور در چهارشنبه 17 بهمن1386 ساعت 8:11 موضوع | لینک ثابت

واین خدای خاکستری کیست
که هی ریسه می رود
و با سیگارهای تازه اش دود می کند مرا!
"زیرپیراهن "خاکستریش
که هنوز بوی عرق ،دود و...
وکفشهای مچاله از هوا!
که مرا خورد میکند!
دهانش بوی الکل تازه
وجورابهاش بوی افیون و...
قدّم نمی رسد
به نگاه هرزه اش!
واین خدای سرکش و لجوج
دارد کلافه ام که نه!
ویران که نه!
مچاله ام!
نه!نه!
شاید همین حوالی دارد دفن می کند مرا!!!
شاید!
شاید!
وشما چه ساده به تماشا نشسته اید!
از:ویکتور-۱۳۸۶
نوشته شده توسط ویکتور در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت 10:53 موضوع | لینک ثابت

لیلوک پاپتی
بانوی خانه می شود
اگر چه هنوز
آیینه ی زفاف وارونه می نهد
قلیه ی ماهی که خوب می پزد!
-خالوی بندری !
مبارکت!:
لیلوک پاک وساده ایست!
-شرمنده ات:
هنوز سینه هاش کال می زند/
به دریا نمیرسد!
تا جهاز واگرده از سفر
لیلو رسیده است:
به دریا!
به موج !
به زندگی!
لیلوک ساده ام،
هر چه که مینار توری اش کنار می زند
بلوطه پرت می کند
شاید که رویای لعنتیش بشکند
ولی.........................
لیلوک قصه های بندری!
این خواب تلخ ماندنی ست!
***
ماه
۲ماه......
۳ماه.......
۱۰سال وروزها گذشت
لیلوک بندری چه پیر می زند!
در سینه های خسته اش
بندر که نه!!
دریاست موج می زند
غوطه می خورد!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از :ویکتور-دیماه:۸۶
نوشته شده توسط ویکتور در جمعه 7 دی1386 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت
۱)
و کویر یعنی
دست در تندیس آب
یعنی علقمه در عشق و تاب
نه!یعنی
کاسه ای خون در فرات
وهزاران دشنه در قلب رباب
نه!نه!یعنی
حجم تشنگی رنگ سراب
یعنی عطش -کوزه-آب
یعنی کودک و شیر وشراب
وکویر یعنی
آتش و اکسیژن و دریا به خواب!
از:ویکتور
۲)
وسایه ی تلخی
در کویر دستانم
تخم خواهد گذاشت
تا دوباره
به سخاوت دریا
استغاثه کنم.
از:ویکتور
۳)
وکویر پر از لب شده بود
وآسمان هی از پستان کویر شیر می نوشید!
و رد ّ سیلی آفتاب
بر چهره ی عریانش
هنوز تاول زده بود!
یادم رفت به ماسه ها بگویم
دلم در دستان کویری دریا جا مانده است!
از:ویکتور
نوشته شده توسط ویکتور در سه شنبه 27 آذر1386 ساعت 8:54 موضوع | لینک ثابت
|
تو خوب حقیقت دستان پینه بسته ی پدرهای دیارمان را می دانی واز حرف های کپک زده در سپک های زن همسایه ی دیواربه دیوارت خبر داری؟! تو خوب می دانی حکایت چروک های پیشانی ماهیگیر خسته را!؟واز تشنگی ماهی هامان خبر داری!؟ومی دانی که آستین کودک پاپتی کوچه های بندر چرا هنوز چرکین است؟! یقین دارم درد کشاورز پیر را هم می دانی ؟!یقین دارم چون تورا از آبهای اقیانوس آرام صید نکرده ام !تو را از بلم توفان زده ی عمو حیدر نجات دادم وبه کالج عدالت نشاندم تا حدیث صداقت وعشق را برایم بازگو کنی!وبرای تکرار آینه را به دست آفتاب نسپاری؟! بهانه های سکوتت اگر مدرنیته باشد با آتش عشقم که پر از نجابت بندر است می سوزانمت ودر پریشانیم ذوبت می کنم تا همیشه بندری بمانی وقانون بلم را بشناسی وپاروی عدالت را همیشه در دست داشته باشی! نه!می دانم تو چون موج بر سر دیوارهای سیمانی شهر می تازی وشیرینی افق را به کودک بندری هدیه خواهی داد! وبه شهادت انگشت اشاره ام ایمان داری و به زر نمی فروشی؟! آری!مرد بندری:اینسان هستی وبمان تا لبخند خیس بندری ها بدرقه ی راهت باشد. از:ویکتور |
نوشته شده توسط ویکتور در شنبه 24 آذر1386 ساعت 8:7 موضوع | لینک ثابت
و عشق
حکایت دستان کویر است
که پر از خاشاک است
وپاهای برهنه اش
که پر از تاول!
وپیشانی عرق کرده اش
که
لب زمین
از خستگی اش ترک برمی دارد!
آری!
عشق حکایت آتشی ست
که حجمه ی شعله هاش
گندمزارهای حسادت راسوزاند!
وعشق
تولّدیست:
از کویر تا دریا!
از:ویکتور
نوشته شده توسط ویکتور در شنبه 24 آذر1386 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت
دلم پابست شامردی دهاتین
ومیناری که اش دامن انارین
دلم تش بی وامشو تشتراوی
که ام فهمی دلم هیمش ولاتین
بیو ای باروبندیلت جماکو
هنیزا گریه ام رنگش شرابین
همو بهترکه جونم واسّنی تو
مو تا عمرم هسن سی بیقرارین
شبی از بیقراری حال رفتم
تو خو شو گت که ای یارش فلانین
دلم خوش بی که عشقم سر زبونان
مو چم فهمی که رسمش بیقرارین
سمیه محمودی-لیسانس آموزش ابتدایی
نوشته شده توسط ویکتور در جمعه 9 آذر1386 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت

به خدا زینب هنوز هم در دست شامیان اسیر بود!!!!!!
نوشته شده توسط ویکتور در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت
خواستم میان آن همه دلمشغولیها غرق شوم اما دستهای کوچکش دستانم را ربود وبا خود برد. برد به
سرزمینی که دیگر حرفی ازگناه و....نیست آنجا دلی برای پدری تنگ می شود ودل در دوری پدردق
می کند اما من چطور این عشق را درک کنم نمی دانم من هنوز معنی پدر را نمی دانم!!!به خدا
نمی دانم!این درد من است.شاید او صدای شکستن قلبم را در بیماری پدر شنیده که صدایم کرده.
شاید!شاید!!!
دوستان عزیز!فردا قرار است به سرزمین شام سرزمینی که اکنون وسالها اکنون است که پر از ناله های
کودکیست که به جرم بهانه کردن پدر او را کشتند!می روم شاید از ناله هاش عشق را به عاریت به
خانمان به دلمان وبه عقیده مان بیاورم.دعایم کنید.
پشت دریاها شهری ست
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک عریب که درآن
هیچ کسی نیست
که.........
پشت درها شهری ست همچنان خواهم راند
هم چنان خواهم خواهم خواند............
ویکتور:در نهایت دلتنگی آنجا که واژه ها بی سرند!
نوشته شده توسط ویکتور در پنجشنبه 24 آبان1386 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ویکتور متولد22بهمن61.میخواهم تمام دل نوشته هایم را برای آدمهایی از جنس بلور بنویسم تانگویند عبورم بی خاطره بود.به نام دلم تو هم بخوان ای صمیمی!ای دوست!
تمامی مطالبی که درین وبلاگ درج شده اثر خود نویسنده ی وبلاگ می باشد.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY